کار ِ تیمی
شهرام روی دیوار ، بزرگ نوشت: “رفیق ِ بی کلک ، مادر”
فردا شب حمید زیر “ر” مادر یک کسره گذاشت و یک “بهنام” به انتهای جمله اضافه کرد
Based on the incredible true story…
شهرام روی دیوار ، بزرگ نوشت: “رفیق ِ بی کلک ، مادر”
فردا شب حمید زیر “ر” مادر یک کسره گذاشت و یک “بهنام” به انتهای جمله اضافه کرد
Based on the incredible true story…
1: دکارت حداقل برای هر تجربه ای ارزش قائل بود…
2: بله ، تو روی ِ اعصاب ِ منی ، در نتیجه من وجود دارم
“Defiance”
راننده ی آژانس پیرمردی بود هفتاد و دو ساله. چشم راستش کاملا کور بود و چشم چپش هم نیمه باز بود. مجبور بود. هر بوقی که از اطراف ماشین می شنید ، کلی عرق میکرد تا ماشین را جمع و جور کند.
در قطار ، تا صبح صدای خس خس ِ سینه ی جانبازی بود که مجبور بود برای کار اداری تا 1000 کیلومتر را طی کند.
شاید من اشتباه فهمیده ام ، دستگاه عریض و طویلی داریم برای این روزهای ِ آدمها ، اما کجای کار درست نیست را خدا میداند فقط
به دخترک که در ردیف آخر اتوبوس نشسته بود چشم دوخته بود، دل دوخته بود. هر از گاهی بدون اینکه تابلو بازی در بیاورد زیر چشمی دخترک را در کادر چشمانش جای میداد. دخترک به غایت زیبا بود ، نور از پنجره به صورتش می تابید و هزار بار زیبایی هایش را عیان تر میکرد. در طول راه هزار بار دخترک را در آینده و همراه با خودش فرض کرد. هزار و یک قصه ی خیالی ساخت ، و هزار یک لحظه ی آغوش. تبسم هایش و خنده هایش و سکوتش را ساخت.
به مقصد که رسیدند ، بلافاصله دور شد ، تا مبادا اسیر ِ چشمان دخترک شود. قدم هایش را تند تر کرد و سرش را مثل همیشه به سنگفرش پیاده رو دوخت.
اکثر قصه های دنیا ، اینگونه مگو می مانند

The Boy in the Striped Pajamas توصیه میشود برای دیدن
نماز شب با اقتدا به چشمهایت ، گوشه نشینی در محراب ابرو ، گم شدن در بهشت ِ گیسوانت ، سیراب شدن از کوثر لبهایت
.
.
.
.
.
.
همه ی اینها گمشده اند ، میراث ِ تنهایی
همیشه وقتی دو تا چیز مزخرف رو با هم قاطی میکنی ، قرار نیست یه مزخرف بهتر به دست بیاری. مصداق ِ بارز اصولگرای اصلاح طلب و اصلاح طلب اصولگرا / قبلن گفته بودم؟