یک مرد ، به توان 2

Wed Oct 21

هزار + یک قصه ی مگو

به دخترک که در ردیف آخر اتوبوس نشسته بود چشم دوخته بود، دل دوخته بود. هر از گاهی بدون اینکه تابلو بازی در بیاورد زیر چشمی دخترک را در کادر چشمانش جای میداد. دخترک به غایت زیبا بود ، نور از پنجره به صورتش می تابید و هزار بار زیبایی هایش را عیان تر میکرد. در طول راه هزار بار دخترک را در آینده و همراه با خودش فرض کرد. هزار و یک قصه ی خیالی ساخت ، و هزار یک لحظه ی آغوش. تبسم هایش و خنده هایش و سکوتش را ساخت.

به مقصد که رسیدند ، بلافاصله دور شد ، تا مبادا اسیر ِ چشمان دخترک شود. قدم هایش را تند تر کرد و سرش را مثل همیشه به سنگفرش پیاده رو دوخت.

اکثر قصه های دنیا ، اینگونه مگو می مانند

Comments (View)
blog comments powered by Disqus