یک مرد ، به توان 2
چنانت دوست میدارم
که می خواهم تمام کفرنامه های دنیا را ، سند بزنم به نام ِ چشمانت. تمامش را ، من ، بسرایم برای چشمانت
هزار + یک قصه ی مگو
به دخترک که در ردیف آخر اتوبوس نشسته بود چشم دوخته بود، دل دوخته بود. هر از گاهی بدون اینکه تابلو بازی در بیاورد زیر چشمی دخترک را در کادر چشمانش جای میداد. دخترک به غایت زیبا بود ، نور از پنجره به صورتش می تابید و هزار بار زیبایی هایش را عیان تر میکرد. در طول راه هزار بار دخترک را در آینده و همراه با خودش فرض کرد. هزار و یک قصه ی خیالی ساخت ، و هزار یک لحظه ی آغوش. تبسم هایش و خنده هایش و سکوتش را ساخت.
به مقصد که رسیدند ، بلافاصله دور شد ، تا مبادا اسیر ِ چشمان دخترک شود. قدم هایش را تند تر کرد و سرش را مثل همیشه به سنگفرش پیاده رو دوخت.
اکثر قصه های دنیا ، اینگونه مگو می مانند
خدایی که در آن نزدیکی نبود
ای خدااااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااااااااااااااا ، دارم خفه میشم از شدت بغض. کجا بودی وقتی اون بچه ترسیده بود؟ کجا بودی وقتی اون بچه از ترس به خودش پیچیده بود؟ کجااااا بودی بی شرف؟؟؟
http://aftabnews.ir/vdcdoo0
تو گمان میبری که خدا خواب است؟
-بیدار است بشر ، فقط چند دقیقه ای هدفون آیپادش را در گوشش گذاشته تا کمی جواد یساری گوش کند و ریفرش شود -
روزی خواهی مُرد
خبرم کن آنروز ، برای بوسیدن چشمهایت ، برای بوییدن گیسوانت ، برای لمس لبهایت