نذر ِ چشمان ِ تو
تمام اغتشاش ها از چشمان توست
آخر ِ بعضی از جمله ها را نمیشود نقطه گذاشت ، گویی مختومه شدنی نیستند. مثلا مینویسی “تمام شد…” . بعد آن سه نقطه خودش دنیاییست از معنی ، انگار شروع ِ نویی باشد برای آن سلسله.
فرض کن مترو باشد ، بارون باشد ، خسته باشی ، دختری سرش رو به سینه ی معشوقش چسبانده باشد ، دخترک ِ 3 ساله ای بسته ی دستمال کاغذی و فال بگذاره توی ِ جیبت ، چهره های خسته ی مردم ، تو باشی و کلی فکر ، فکر ، فکر…
نا ندارم عاشقانه بنویسم
دقیقا اونجایی که دو تا بازیگر تو چشمهای هم خیره شدند و تبسمشون آروم آروم میشه لبخند ، همون موقعی که تو پقی میزینی زیر گریه